تبليغاتX
::. مردونگی .::

مردونگی

: درباره وبلاگ

 

نام:حسین
شهرتم:آواره
شغلم:گدای محبت
جرمم:به دنیا آمدن
اتهام:سکوت
خوراکم:اشک
کوله بارم:حسرت
دلم:خون
وطنم:غربت
یارم:تنهایی
قلبم:شکسته
چشمانم:گریان
عشقم:امینم


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

مرداد 1386
تیر 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385

 

: پیوندها

 

الافی(امین.عرفان.خودم)
xzedz(امین)
طراحی لوگوی رایگان(امین)
خلوت عشق(امین)
خیابون ساکت(امین )
ان سوی بی سو(متین )
دست نوشته های یه دختر معتاد(آناهیتا )
فامیلی.مثل وب خودم
فقط خودم ، فقط خودت(حامد )
حامد گیگیلی(حامد )
خیلی باهاله(رویا )
عاشقانه(حسین )
تک پسر(همه چیز توش هست)
عطر یاس(مهلا)
فقط تو رو دوست دارم(سروش )
$دانلود،آهنگ،ترفند،جوک،SMSوعشقولانه،عکس$
***ياد خدا آرام بخش دلهاست***(نگار )
میترا(میترا)
بپا نیوفتی(نازی)
دانلود(مهیار )
متروک(شادی )
ني ني(هاني)
با تو اما خیلی تنها(ابوالفضل)
چشمهاي هميشه خيس عاشق(مریم)
سفر بی انتها(نیایش جان)
پاتوق دختر پسرا(ستاره )
عشق از نظر دخترها(مهسا-پری سین)
پرسپولیس(محمد )
بچه های بیکار(هدیه و هما )
فتح يک کوچه به دست دو سلام...(پرهام)
دخترونهღ♥ღعشقولانهღ♥ღپسرونه(جیگر و دلبر)
من سرطان دارم(یه دختر خوب)
ین وبلاگ خداست(عرفان جان)
بچه های پرکار(خودم و امین)کل کل
دخـــــــــــــــــــترای بی نظـــــــیر
پشیمون نمیشی بیا تو...(ساناز)
کفش کهنه(امین)
فرزاد فرزین ( ابوالفضل)
عشق ، دوستي ، صفا (بهامين)
مهدی
بوسه ی مرگ(هماوسیماوساناز)
يادگاري(تینا)
دختران آبی پوش
سیندرلا (الناز)
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 
بای
 

 

 

 

 

 

 

سلام به دوستان عزیزم که لطف کردین و وقت گذاشتین به وبلاگم اومدین و دارین مطالب رو میخونین ...

 

 

می خوام 2 تا خبر بدم

1:این وبلاگ 1 ساله شد

2: شما تو روز 1 سالگی دارید اخرین پست این وبلاگو می بینید

کسا یی هم که اومدن تو وبم نظریدن دستشون درد نکنه

 

چی بگم !!

سرتم درد آوردم .. اما دلم خیلی براش تنگ شده... خواستم با تو دردو دل کنم ...

تویی که نه میشناسمت، نه دیدمت، نه میبینمت ...

تو امروز حرفام رو میخونی...

اما یکی میخنده میره میگه دیوانه س ...

یکی فقط میخونه و میره ...

یکی نخونده صفحه رو میبنده میره ....

یکی نخونده میاد نظرهارو باز میکنه میگه متن زیبایی بود به منم سر بزن ...

اینارو گفتم که بدونی من از کسی نظر نمیخوام ... حالا که اومدی به دردو دلهام گوش کردی کلی برام ارزش داره .... دوستت دارم دوست خوبم ..

موفق باشی هرجا که هستی ......

 

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 

 

تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!

| +| نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

| +| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 

شما می دونید که کاندیدای شعر سال ۲۰۰۵ اثر چه کسی بود؟

كاندیدای شعر سال 2005 اثر یك پسر سیاه پوست بود .که این شعر است:


وقتی به دنیا آمدم سیاه بودم ، وقتی بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم
وقتی جلو آفتاب میرم همچنان سیاهم
وقتی می ترسم هم سیاهم ، وقتی سردمه سیاهم
وقتی مریضم باز هم سیاهم ، وقتی هم كه بمیرم باز سیاه خواهم بود
تو ای دوست سفید من ، وقتی به دنیا آمدی صورتی بودی
وقتی بزرگتر شدی سفید شدی ، وقتی جلو آفتاب میری قرمز میشی
وقتی می ترسی زرد میشی ، وقتی مریضی سبز میشی
وقتی هم كه بمیری خاكستری میشی ، تو به من میگی رنگین پوست ؟؟!؟!؟!؟!؟!؟

| +| نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 

پسر بچه‌اي وارد يک بستني‌فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه‌اي چند است؟" پيشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت". پسربچه دستش را در جيبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد:" يک بستني ساده چند است؟" در همين حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: "35 سنت". پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: "لطفا يک بستني ساده". پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نيز پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد حيرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالي بستني ، دو سکه پنج‌ سنتي و پنچ سکه يک ‌سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 

زني زيبا مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت.

 

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 
بالاخره آپیدم

بعد از مرگم :

دوست دارم دستهايم را از تابوت بيرون بگذارند

تا همه بدانند دست خالى از دنيا رفته ام .

دوست دارم كفنم را سياه قرار دهند

تا همه بدانند هر چه سياهى در دنيا هست با خود برده ام .

دوست دارم بر مزارم تكه يخى بگذارند

تا با اولين اشعه افتاب به جاى مادرم برمزارم بگريد .

واز همه مهمتر، دوست دارم مرا در جاى بلندى دفن كنند

تا باد بوى مرا به وطنم ببرد .

ديگر مهم نيست كه كوزه گر با خاك من چه مي كند، ولى دوست دارم

از خاك گلويم سوتكى بسازد، سوتكى در دست بچه اى بازيگوش

تا در ان بدمد و سكوت مرگبارم را بشكند .

| +| نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو ! در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است . دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد . دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد . دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی !مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا...

| +| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 
خیلی وقت بود آپ نکرده بودم این عکسم گذاشتم تا بگم هنوز زنده ام.

Image hosting by TinyPic

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 
وقتی که برای اولین بار عاشق میشی معشوقت دلتو میشکونه و میره.وقتی که برای دومین بار عاشق شدی سعی میکنی که از تجربه های قبلیت استفاده کنی و دیگه شکست نخوری اما اینبار این معشوقت دلتو بدتر میشکونه و میره.دیگه عشقو عاشقی برات مفهومی نداره همه چی برات بی ارزش میشه.حالا اگه کسی بیاد و عاشقت بشه تو به خاطر شکست های قبلیت دلشو میشکونی و به هر دلیل به قول خودت منطقی تنهاش میذاری.این عاشق دل شکستت میره که عاشق یکی دیگه شه و اونم مثل تو........................حالا اگه کسی بیاد و عاشق این عاشقت شه اونم به خاطر شکست هایی که خورده.........................................................و اینجوریه که دل همه ی ادما میشکنه.
| +| نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 
بازهم داستان
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع  تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.

 

| +| نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 
 

پیرمرد خیلی پولدار بود . خیلی.. همه عمرشو پول جمع کرده بود . سر هر کسی که تونسته بود کلاه گذاشته بود و زندگی خیلی ها رو از بین برده بود . ولی همه ثروتش حتی یک لحظه نمیتونست جلوی سرطان رو بگیره .

از مرگ میترسید . البته به دوزخ و این حرفا خیلی اعتقاد نداشت. اما بازم میترسید. تصمیم گرفته بود قبل از مرگ جبران کنه.بالاخره کار از محکم کاری عیب نمیکرد .

چند روز قبل از مرگ همه داراییش رو به یک موسسه قرض الحسنه (یا چیزی شبیه به اون) بخشید . و با وجدانی آسوده منتظر مرگ شد..

البته اون پیرمرد بعد از مرگ یکراست به درک1 رفت...

صاحب اون موسسه یک کلاهبردار بود که با دوبرابر شدن ناگهانی ثروتش تصمیم گرفته بود چند ماه زود تر فرار کنه و اگه تنها چند روز بیشتر میموند دستگیر میشد...

پیرمرد با آخرین اقدامش در عرض چند دقیقه ، دو سه برابر تمام عمرش باعث بدبختی آدم ها شده بود ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- درک : پایین ترین طبقه جهنم

| +| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 
اهمیت به نظرا
سلام به همه ی اونایی که به وبلاگ من سر میزنند و اونایی که سر نمیزنند.تو نظرات به من گفتند که که قالب دلگیره منم اونو عوض کردم چند نظر هم داشتیم که میگفتند عکس بذار که من هم گفتم به روی چشم فعلا این عکس هارو بگیرید.راستی چون همه ی عکسها رو نمیشه با هم گذاشت(ضایع میشه)بقیشو بعدا میزارم.راستی نظرتون در مورد این عکس چیه؟Image hosting by TinyPic

| +| نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 

در شبی از شبها خدا را دیدم که در حال بازرسی پرونده ها بود یکه را برداشت و رو به من گفت :

ادم کشتی ؟گفتم تو مرا قاتل کردی .

گفت دزدی کردی ؟ گفتم تو مرا محتاج کردی .

گفت در کوچه نیمه شب با کسی سخن گفتی ؟

گفتم تو مرا عاشق کردی .

پس از اندکی سکوت گفت تو تنها بنده ای هستی که حقیقت زندگی را دریافتی.

نظر یادت نره ها.

| +| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 

 

ارزش ۱۰سال را از زوج هایی بپرس که تازه از هم جدا شده اند

ارزش ۴سال را از فارغ التحصیل دانشگاه بپرس

ارزش ۱ سال را از دانش اموزی بپرس که پشت کنکور قرار دارد

ارزش یک ماه را از مادری بپرس که کو دک نارس به دنیا اورده

ارزش یک هفته را از ویراستار مجله ی هفتگی بپرس

ارزش یک ساعت را از انتظار مریضان اتاق عمل بپرس

ارزش یک دقیقه را از کسی بپرس که به قطار یا اتوبوس یا هواپیما نرسیده

ارزش یک ثانیه را از کسی بپرس که از خطر زلزله جان سالم بدر برده

ارزش یک صدم ثانیه را از کسی بپرس که در مسابقات المپیک مدال نقره گرفته

| +| نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 
بعضی مردمان

 فردی از عمق دره واز پایین ترین پایین های کوه فریاد زد و کمک خواست، صدایش به قله نشینان رسید.ناظران بر قله کوه سرانجام طنابی بلند برایش به عمق دره فرستادند، قله نشینان به اجتماع یک سر طناب را گرفتند و فرد مانده در ته دره سر دیگر را گرفت و به تدریج به سمت اوج در حرکت شد. لحظه ای دید طناب در بالای سرش در حال پاره شدن است. به نحوی که هر آن احتمال بریده شدن می رفت پس فریاد برآورد: طناب پاره است. او را گفتند: طناب را محکم نگه دار. مجدد فریاد کشید:طناب در حال جدا شدن است. جواب دادند: طناب را محکم نگه دار. خواست فریادی دیگر کشد که طناب برید و فرد به عمق دره سقوط نمودومرد. قله نشینان وقتی دیدند آن فرد ته دره افتاده و جان داده است،گفتند: طناب را محکم نچسبید ومرد. پس آرام پایین آمدند تا مرده اش را بالا کشند

| +| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 
دو دوست با پای پیاده در صحرایی سفر می کردند.آن دو در طول سفر با یکدیگر حرفشان شد و یکی به دیگری سیلی زد. آن که سیلی خورده بود، خیلی دردش آمد اما بی آنکه حرفی بزند روی شن نوشت: «امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.» دو دوست آنقدر پیاده رفتند تا به یک آبادی رسیدند. سپس تصمیم گرفتند آب تنی کنند. دوستی که سیلی خورده بود در گل و لای گیر کرد و چیزی نمانده بود غرق شود، اما دوستش او را نجات داد. دوست نجات یافته پس از اینکه حالش جا آمد روی سنگ حک کرد: «امروز بهترین دوستم زندگی من را نجات داد.» دوستی که سیلی زده بود ، پرسید موقعی که تو را زدم روی شن نوشتی و اکنون که تو را نجات دادم روی سنگ،چرا؟؟ دوست دیگر پاسخ داد: وقتی کسی به ما صدمه می زند باید روی شن نوشت تا باد آن را پاک کند؛اما وقتی کسی کار خوبی برای ما انجام می دهد باید روی سنگ حک کرد تا باد هرگز نتواند ان را پاک کند.

یاد بگیریم بدی ها را روی شن بنویسیم و خوبی ها را روی سنگ

جون من نظر بدید.

| +| نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 
یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. اخه میدونی من اینجا

خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی

نباشه. وقتی همه چیز حل شد 

تو هم بیا اونجا. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. اخه میدونی من

اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.فکر خوبیه. منم خیلی

تنهام....

یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم.

اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .فکر خوبیه . منم خیلی

تنهام....

حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون

خوشحالم میکنه اینه که هنوز

 نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام....       {تقدیم به کسی که گذاشت و رفت...ت...}

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 
یه متن زیبا که منو تکون داد شاید شما هم تکون بخورید

اما تا روش خوب فکر نکردی نظر نده

 

 بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر (انگلستان) نوشته شده است: كودك كه بودم مي خواستم  دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم

" هرگاه با دیگرانید خــــــــود را خـــــــط بزن و هرگاه با خــــــــدائید دیگران را "

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 
سلام
سلام.امروز ۱ وبلاگ اختصاصی برای خودم زدم که بریم حالشو ببریم.از همین امروز کارمو شروع می کنم.اینو بخونید و نظر بدید.

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.

مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved